هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید
بهر یک گل منت صد خار می باید کشید
من به مرگم راضیم ، اما نمی آید اجل
بخت بد بین، از اجل هم ناز می باید کشید
...................................................
شمع می سوزد و پروانه به دورش همه شب
من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنم
....................................................
روی هر سینه سری گریه کند وقت وداع
سرمن وقت وداع گوشه دیوار گریست
...................................................
کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت
ولی
آهسته می گویم: الهی! بی اثر باشد
...................................................
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست
تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 7:22  توسط
|
خنجر ظلم
روزگاری آمدی شادم کنی از غم دنیا تو آزادم کنی
آمدی و ماندی و خندان شدم فارغ از غم های این زندان شدم
گفته بودی هستی و تا آخرش گفتم آری - کردم این را باورش
یک شبی اما ندیدم روی تو من سراسیمه دویدم سوی تو
آمدم ــــــ اما نبودی نازنین پیکرم افتاد و شد نقش زمین
آه - رفتی بی من و تنها شدم در میان آسمان رسوا شدم
رفتی وخورشید من خاموش گشت همدم شب های من فانوس گشت
من شهید راه غیرت گشته ام رفتی و من غرق حیرت گشته ام
خنجر ظلمت نشاندی بر تنم من نگاهت کردم و گفتم منم
گفتي دیگر رفته ای از خاطرم گفتم آری ـــــ میشناسم قاتلم
خنجر ظلمت به گردن مینشست لیکن اول قلب من را میشکست
آمدی - خنجر زدی بر پیکرم تو ندیدی داغ چشمان ترم
خوردم و خون در تنم بیداد کرد لیک - لبخند تو من ر ا شاد کرد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 19:4  توسط
|
عاقبت آتش کشیدی خانه را شعله ات سوزاند این کاشانه را
طفلکی دل بی قرارت گشته بود باز سیلی میزنی دردانه را
خط قرمز را به نامم میکشی از دلت هی رانده ای دیوانه را
نا شکیبایی دلت افسرده کرد راه دادی در دلت بیگانه را
زخم من را هیچ کس مرحم نداد تکیه گاه سر نکردی شانه را
همگنان من را تمسخر میکنند بر شکستی غیرتی مردانه را
در غروبت دل چه تنها مانده بود بین چه محزون کرده ای این لانه را
پر کشیدم عاشقانه سوی تو در هوا تیری زدی پروانه را
موج دریای تو من را غرق کرد هیچ کس پید ا نکرد افسانه را


+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 22:15  توسط
|
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 23:46  توسط
|
به کجا رمیدی ای دوست
گل من کمی درنگی
دل من به خون نشسته
پای رفتنی ندارم
جای ماندنی نمانده
چو از این دیار رفتی
نفس دقایقم مرد
چه زمان پریدی ای جان؟
به کجا رسیدی ای دوست؟ 


+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 23:44  توسط
|
همگان ساکت و آرام شوند
دادگاه رسمی شد
متهم ـــــــــــ بر خیزید
قلب خونین و گنهکار به پا خاست به زور
بطن چپ خون میریخت
با صدایی آرام
زیر لب حرفی گفت
من دگر هیچ دفاعی که ندارم از خویش
بهتر است بنشینم
عقل ــــ برخاست ولی
من وکیل قلبم
من ولی حرف دارم که هنوز
قلب - آرام به پایش زد و گفت:
جان من بنشینید
تا طپش های دلم ننشسته
عقل رنجور نشست
وای - شاکی - سکوتش بشکست:
تو به من بد کردی
تو که راه نفسم سد کردی
تو که با عشق مرا جان دادی
و به این حادثه هم جان مرا نیز به پایان دادی
اشک اما نگذاشت
حرف خود نیز به پایان ببرد
قلب آمد به وسط
چشم هایش خونبار
جامه هایش دلگیر
روبرویش بنشست
تیغ برداشت ـــــــــ و شروع کرد به کار
قسمتی را ببرید
جوی خون جاری شد
زخم بر سینه او کاری شد
قلب با سختی گفت:
من خطایی کردم
با دل عاشق خود من چه جفایی کردم
جان من هم خود سوخت
و در این حادثه عبرت آموخت
که اگر همسفر عشق شدی-عاشق باش
باشد اما باید
که جزایش بدهم
شاید این هم بشود تاوانش
پس نگاهم بکن ای جان
تا ز چشمان تو جان دادن خود را نگرم
لحظه هایی بگذشت
قلب بی حال شد و روی زمین ویران شد
آه شاکی برخیز
عشق تو بی جان شد
شاکی از جای پرید
سوی محدوده محکوم دوید
رو به قلب این را گفت:
طاقت دیدن زیبایی خونین تو در جانم نیست
قلب آرام گریست
شاکی از دامنش پاکش - پاره کرد پارچه ای
که ببندد زخمش
قلب آشفته بگفت:
مکن ای دوست که پایت پیداست
شاکیم پاسخ داد:
عشق پیدا تر از این ناپیداست
و خدا می بخشد
بست شاکی زخمش
لیکن
زخم او کاری بود
شاکی او را بخشید
این برای قلبش - اوج دلداری بود
لیکن
زخم او کاری بود
حال
آیا
خدا می بخشد؟ 


+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 21:22  توسط
|
گاهی اوقات وقتی حسش بهم دست میده میشینم و شعر میگم.حالا نمیخوم ادعا کنم که شعرهای کلاسیکم وزنش درسته.ولی سعی کردم درست باشه.ولی مهم تر این بود که احساساتم رو با زبان شعر بیان کنم. شعر نو هم گاهی میگم.ولی همیشه سعی میکنم قافیه داشته باشن.چون برا خودم این جوری دلنشین تر میشه. تو این قسمت اشعار خودم رو میذارم.خوشحال میشم نظرتونو بدین.
صبوری
میشود اندوه شب را سر کشید در فضای غصه هایش پر کشید
بعد هر اندوه یک لبخند زد پشت آن لبخند بانگی جر کشید
با صبوری میتوان پرواز کرد هم به روی صخره ها هم در کشید
خون دل را میتوان خوردن اگر رنج ها را از پی باور کشید
تیرگی زیبا تر از صد روشنی است چو حجابش را ز سر آخر کشید
عاقبت امید دستش را همی بر صفای گونه های تر کشید
گر بهشتش می نهد بر زیر پا هدیه بر دردی که یک مادر کشید


+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 13:30  توسط
|
با سلام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما عزیزان
برای اینکه دیدن دانه به دانه عکس ها مشکل بود براتون همرو تو یه فایل رار ریختم که راحت بتونید دانلود کنید.مطمئنم که ازشون لذت میبرید.در ضمن اگه کسی نحوه دانلود رو از سایت 2shared بلد نبود به اینجا مراجعه کنه.اگه باز هم عکس درخواست کنید براتون آماده میکنم.امیدوارم مورد توجهتون قرار بگیره
دانلود
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 3:56  توسط
|
دوباره میکنم نگاه
باز چشم دیگرم
به من نهیب میزند:
که از فراز سال ها
فقط خرابه ساختی
ومن
دوباره اشک
دوباره آه
جسد جسد
ستاره مانده بر زمین
سبد سبد
سیاهه رفته در هوا
چرا چنین شده جهان من؟
چرا خدای من؟خدای من.....خدا
به چشم دیگرم
همیشه تاج بود و فخر
همیشه رنگ بود وشور
به چشم امشبم
چرا جهان من ـ تنگ مانده است؟
چرا برای من ـ سرود ننگ خوانده است؟
به ناگهان
ستاره ای ز خاک ـ پلک میزند
نگاه میکنم
ستاره امید ـ دوباره جان گرفته است
ستاره ام برو
برو به اوج آسمان
برو به سقف بیکران
برو به آخر جهان
ستاره ام برو........
به من نگاه میکنی
و باز
شکوفه میزند خزان من
وتازه میشود جهان من
ستاره امید من ـ نگاه توست.... 


+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 0:8  توسط
|
با سلام و آرزوی قبولی عبادات همه شما عزیزان.امشب اولین شب از شب های مبارک قدر است.امیدوارم که همه بتونیم از برکات این شب ها نهایت استفاده را ببریم.ما را هم از دعای خیرتان بی نصیب نگذارید

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 12:37  توسط
|